خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ
وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد
ومن در ستاره باران خدا ستاره تو راندارم....
لبخند شیرین ترا ندارم....
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تابی قراری مرا در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان وگرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است.....
من میمانم و یاد تو و دلی پر درد
سفره ای از عشق و غزل....
و شمعی که به یاد چشمان روشنت تا صبح می درخشد در خیالم ....
برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم
به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند نگاهت می کنم
و با تو تا اوج آبی عشق پرمی کشم
با ز هم هوا پر از شعرو غزل و قاصدک است
تو را می خوانم
غزلهای خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد می زنم
دوستت دارم...
مرگ باورهای خوبم را ببین
گریه های بی غروبم را ببین
شانه هایم زیر بار غم شکست
شاخه های سبز امیدم شکست
عشق ما در شیشه فرهاد بود
عشق شیرین ریشه اش در باد بود
هیچ کس حرف صداقت را نزد
هیچ کس دل را بر این دریا نزد
یک نفر امروز در چشمم شکست
یک نفر بار سفربست و گسست
یک نفر با خاطراتم دور شد
یک نفر با قصه ها محشور شد
به تو دلبسته شدم
از همان روز که قاموس زمان
چله از قلب فرو مرده من باز گشود
به تو عادت کردم
چون دم و باز دمم
که همه عمر مکرر شده است
و نمیدانم من
ونمیدانیم ما
که چه تعداد نفس
در همه عمر دراز
رفته در کام فرو
گاه حتی ز تو آزرده شدم
تو گل وحشی دشت
من یکی مست تماشای رخت
وه که پیکان نظر بازی تو
خوش فرو هشت
در این قلب ستمدیده من
و من واله تو
به عبث در هوس چیدن تو
دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو
تا تو را در کشم اندر تن خود
آه افسوس بر این نکته نیندیشیدم
ساقه ناب گل وحشی دشت
خار خود می خلد اندر تن من
آری ای آبی نیلوفریم
من همان شب پره ام
که شبی راز غم عشق تو را
با یکی شمع نهادم به میان
شمع نالید ز شب تا دل صبح
و شرر بر تن زارم بفکند
و کنون باز منم شب پره سوخته پر
و سحر نزدیک است
لیک اینبار دگر می دانم
و تو هم می دانی
عمر یک شب پره شب تا سحر است
پس دگر من نگهم را ز تو بر می دارم
تا نظر بر سحر مرگ نشان آویزم
لیک ای چشمه زیبایی و نور
بر بلندای افق
گر گذر کرد دلت
یاد این عاشق پر سوخته کن
که تو را دید شبی
و
شبی رفت ز یاد
من ماندم و یاد تو
بر لبم فریاد نام تو
من ماندم یه کوله بار اندوه بی تو بودن
لحظه های تلخ تنها بودن
مانده ام با یه عالمه پشیمانی
گریه های بی صدای پنهانی
تمنای دلم یک لحظه با تو بودن بود
آرزوی محال یکی شدنمون بود
نفرین به زمونه که من و تو رو از هم جدا کرد
نفرین به جدایی ببین با ما چه ها کرد
من به محبت تو چون گلی تشنه بودم
در آرزوی عشقث به دنبال سرابی در کویر بودم
تو رفتی و منو با خاطراتم تنها گذاشتی
ندونستی چطور رو قلبم پا گذاشتی
برو باشه منم خدایی دارم
واسه تنهاییام یه همصدایی دارم
بزار برو ای بی وفا به سلامت
اما اینم بدون دل من بدجور به تو کرده بود عادت
منم می رم تو تنهاییام خدارو صدا کنم
سکوت این دل شکسته رو بی صدا فریاد کنم
درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی ...روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.
"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.
ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرز عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.
ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.
می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت. کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد.
دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.
می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.
سلام هستی من
وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.
وقتی ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه.
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.
وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه.
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستاش در ارزوی دستاته.
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریه اش اونها رو می لرزوند.
وقتی که دلت گرفته شد به یاد بیار کسی رو که قلبش مملو ازعشق پاک تو است.
ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم
می دونی معبد و بتکده من میان ابروان قشنگ توست.
ارزوی من دیدار روی تو و نهایت امید من به دست اوردن توست
درباره خودم
لوگوی وبلاگ
منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
صفحه ی مشخصات
خانگی سازی
ذخیره کردن صفحه
اضافه به علاقه مندیها
نوشته های پیشین
پاییز 1387
تابستان 1387 بهار 1387 زمستان 1386 بهار 1386 زمستان 1385 زمستان 1387 بهار 1388 تابستان 1388 پاییز 1388 زمستان 1388 بهار 1389 بهار 89 پاییز 89 بهار 90 زمستان 90 لوگوی دوستان
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() لینک دوستان
عاشق آسمونی .: شهر عشق :. مذهب عشق پندار نیک دنیای واقعی ::::: نـو ر و ز ::::: حــضــرتــ تــنــهــایــ بــهــ هــمــ ریــخــتــهــ.... آمار وبلاگ
بازدید امروز :5
بازدید دیروز :19 مجموع بازدیدها : 264044 خبر نامه
موسیقی وبلاگ
جستجو در وبلاگ
![]() |